تبليغاتX
همراه

یادداشت های یک مُرده...

از اول ِ اول هم همین بود... هرکسی می خواست بیاید اینجا باید توی آدرس وارد می کرد: persomme

شاید هیچ وقت هم نفهمید معنی این کلمه چیست... خیلی ها شاید از همان اول هم می دانستند... اما بودند دوستانی که خارج از دنیای نت می پرسیدند این کلمه یعنی چه

کتاب "نامه های طلایی" کریستین بوبن را که برداری... یک جا یک پانوشت کوچک دارد... persomme= هیچ کس...

- یک مُرده...؟! خنده دار است... مگر مُرده ها هم می نویسند؟ بعضی ها عجب آدم های ... هستند که به روش های گوناگون در پی بالا بردن آمار بازدید بلاگ خود هستند...

مُرده... یک وجب زیر خاک باشی و بعد... دنیا را نظاره کنی... فهمیدن این که... زندگی ارزش جنگیدن را دارد...

اصلن مردن خیلی هم خوب است! باور نمی کنی؟ یک درجه بمیر!

40 پست... به سان 40 روز... 40 روز تمام می کشد که یک مُرده مومیایی شود... 40 روز از مرگ من می گذرد... مومیا آمده است... زمان رفتن است.... باور کن! بیا و بدرقه ی رفتن من باش... با این تفاوت که... هیچ هرمی انتظار جسد مرا نمی کشد... هیچ جایی برای بقای باقی من وجود ندارد... فقط باید رفت و رفت و نرسید...

40 پست... به سان 40 روز... بعد از 40 روز است که گرد هم می آییم و یک بار دیگر یاد مرده هامان را زنده می کنیم... مراسم چهلم من است... بیا و همراهی کن... گلاب نوشته هایم به لباست بپاش و بعد... برو و فراموش کن تو نیز هم...

اصلن بگذار یک جور دیگر ببینیم... از تیر 87 تا اسفند... چقدر می شود؟ 9ماه تمام... و نه ماه کافی است که یک جنین آماده ی حضور شود... 9ماه گذشته و من... شاید متولد شده ام... چه چیز در این نه ماه شکل گفته است...؟ یک هیچ ِ بزرگ!

9 ماه گذشته و دنیای جنین بعد از نه ماه تغییر می کند... شاید این قالب برای من کوچک باشد برای ادامه ی راه...

یک نوزاد متولد شده فراموش می کند وقتی جنین بود کجا بود... اما این وبلاگ می رود که به یکی از قشنگ ترین خاطره های من توی ذهنم بپیوندد...

از آن گذشته... 40 عددیست قشنگ تر از نه... پس به یک مُرده هماننده تریم تا یک جنین...

بهانه ای برای رفتن لازم نیست... همین که تمام / شروع می شوی کافیست...

29 اسفند... هم راز تا سال بعد باید تمام می شد... دوست می نداشتم که حتی ساعتی از 88 را نیز اشغال کند... که یک بار دیگر در جمع بندی خاطرات 88 نیز اسمش آمده باشد... می رود که جزئی ازگذشته ها شود... که همین جا تمام شود برای همیشه...

اتفاق های ساده پشت هم ردیف شدند تا 40 برگ از احساسات مالیخولیایی من به یادگار بماند... شاید اگر می دانستم 40 یعنی انتها.... پست ها را هدر نمی دادم!

فکرش را بکن... این بلاگ حذف نشود... و بعد از چند سال... که رفته ام به آن نقطه ی کور و دوری که خواهم رفت... توی گشت های اینترنتی بخورم به این جا... یا به عمد باز کنم این صفحه را...

دنیا تا چه میزان متفاوت خواهد بود آن وقت ها... کجای دنیا خواهم ایستاد و چقدر از آرزوهای این روزهایم که گاه و بیگاه به وبلاگ سرک کشیده اند حقیقی خواهد بود؟

یک آه ِ بلند... یک نفس عمیق... ساختن یک انسان ایده آل قریب به محال است...

وابستگی... قشنگ نیست! عشق هم به وابستگی بیانجامد قشنگ نیست... پا روی وابستگی مان می گذاریم و این بلاگ تمام می شود...

برای کسی که یک درجه مُرده است، گذشتن از خیلی چیزها آسان است... برای کسی که روزی باید از تمام دلبستگی هایش بگذرد، این یک تمرین است...

ردیف کتاب های قرمز... سبز... آبی... سفید... بنفش... مشکی... توی قفسه، یکی از مهم ترین وظایف این روزها را یادآور می شود... وقت اندکی که تا "اردی جهنم" باقیست، ضرورت خداحافظی را گوشزد می کند... حتی این هم دلیل نیست! بهانه است.

شاید یک روز مُرده ای زبان باز کند... شاید دلش برای نوشتن تنگ شود... شاید زنده گی کند... اما آن روز نزدیک نیست...


* have a great year! Yeah... great

* عشقمان به سه نقطه از میان نخواهد رفت...!

* مهم ترین چیزی که فهمیدم اینه که نوشته ام پر از ابهامه و هیچ هم جالب نیست... تمامی دستاورد این مدت!

* به درخواست یک دوست... که بیش تر از یک دوست ارزشمند است... این جا حذف نمی شود. به روز رسانی هم نمی شود. این جا تمام می شود. و این تمام شدن برای همیشه ادامه دارد...

* دوست ندارم مقدم نازی را توی این وبلاگ گرامی بدارم... اگر سامی دسته گلی آب ندهد!

* وبلاگ تمام شود هم، من به وبلاگ های مورد علاقه ام سر خواهم زد و کامنت خواهم گذاشت...

* از سیستم فیلترینگ کامنت ها خوشم نمی اومد... این اواخر اجبار در کار بود!

* برای نوشتن این پست خیلی وقت تلف کردم... همه اش نمی خواستم این پست تموم بشه...

* ...

*برای این مرده نگریید لطفا !

* می رویم که سال خوبی را شروع کنیم... بهتر از همیشه... یه حسی اینو گفت.

* ...

* دیگه حرفی نمونده

* تمام .

** یادداشت شده پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 16:27 به قلم هم راز |